تبليغاتX
تنها تورا دوست دارم
براي تو زندگي ميكنم
 

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته ز دست

شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر آنکس دلش را به دل سنگ تو بست

تو نمی فهمی اندوه مرا ...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:8  توسط ehsan | 
حکایت جالبیست که " فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند "

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:6  توسط ehsan | 
آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک  پاييزی راه می رفت ، صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم ميگويد :

دوستت دارم

                                                                                                          ( نمی دونم از کیه؟؟؟)

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:6  توسط ehsan | 

گریه شمع از برای ماتم پروانه نیست

صبح نزدیک است ، در فکر شب تار خود است

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:0  توسط ehsan | 
 

ماها پیش که شروع به نوشتن کردم ، اولین متنم رو برای باران نوشتم (اکثر کسایی که ازمدتها پیش با وبلاگ من آشنا هستن می دونن باران کیه) من اکثر متنهایی که راجب باران می نویسم تو وبلاگ می گذاشتم ولی نمی دونم چرا این متن که اولین متن من راجب او بود رو نزاشتم اصلا نمی دونم چرا!!! ولی امروز چون یه روز خاص این متن رو میزارم

این متن اولین نوشته من راجب باران بود و آخرین نوشته من راجب او در این وبلاگ

به نام یگانه خاق هستی

سالها پیش با یگاده معبود سخن می گفتم

به او گفتم خدایا ، به من عشقی بده که تا ابد در دل داشته باشم و هیچ گاه این عشق از دلم خارج نشود.

خدا فرمود : در آینده بو تو عشقی خواهم داد که نعمتی گرانبهاست و هیچ گاه از دلت خارج نمی شود.

شالها گذشت تا شبی با ندائی از خواب بلند شدم ، صدا از طرف معبود آمده بود و به من گفت که بستر را ترک

کن و به طرف خیابان برو . در حالی که با خوشحالی و گریه کنان بستر را ترک می کردم به خیابان رسیدم

چیزی نبود

آنجا بود که رو به خدا کردم و به او گفتم : خدایا نعمتی برای من نیامد ، من پس از سالها انتظار فکر می

کردم تو آن نعمت را برای من فرستاده ای

آنگاه بود که خدا قطره ای باران بر روی گونه ام به جای اشک گذاشت و عشق باران تا ابد در دلم ماند .

تولدش مبارک

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 21:54  توسط ehsan | 
به من بگو چه کنم.... آنگاه که تنها حرف باقیمانده در نگاههایمان اوج غربت احساساتمان شده؟

آنگاه که من با تو .....تو با من...... در پیوند جدایی ناپذیر جدائیها غوطه وریم....

نگاهم کن.....

   .... تا به کجا پیش خواهم رفت؟.....

چه کنم...   ؟

آنگاه که اصرار همیشه پایدارت را در میل به غوطه ور بودن در سیاهیها  ....لمس میکنم....

   تجربه میکنم.... غصه می خورم...و شاید هم می گریم....؟            

آرام و بی صدا بنشینم و شکستن روحی را ببینم که از مدتها پیش عزایش را به ماتم نشسته ای؟

و یا زنده به گور كردن همان روحی را ببینم که چه آگاهانه قربانی مظلومیت زمانی کرده ای که.....  چشمانی به خون نشسته پشت میله هایی سرد انتظار را پرپر می کردند؟؟

و یا آرامتر از همیشه،در سكوتي نا مانوس فرو روم و آنقدر خيسي چشمانت را به نظاره بنشينم تا "چشمانت مملو از همان حسي شوند كه بسته لبان خاموشم آنرا فرياد ميزند...."؟؟؟ "پيشتر نوشته شده"

باشد كه فرياد سكوتم در پاسخ به آن همه فرياد ،گوشهايت را كر كنند....

از من مخواه تا صورتك را بر چهره بگذارم...

خسته تر از آن هستم كه نقاب را بر صورت بگذارم و ناتوانتر از هميشه تا هزار لبخند را بر آن رسم كنم.....

بگذار تا خودم باشم....بگذار تا تنهايي بيرحم چشمانم كمي از آن همه دلتنگي را فرياد كه نه... زجه بزنند....

امشب را از من لبخند مخواه...

آنگونه نگاهم مكن... نه.......تائيدت نخواهم كرد....

از من مخواه سلاخي روحت را نظاره گر باشم با لبخند....وفريادهاي درد آورش را با فريادهاي سكوتم همراهي كنم....

هميشه در سياهترين صفحاتم سفيدي را ترسيم كرده ام... نور را كشيده ام....

و حال نگاههايت از من مي خواهند تا سياه كردن تمامي آن سفيد صفحاتي را كه در اختيار داري به صبوري بنشينم....

و يا چشمانم را ببندم تا قرباني شدن آن همه سفيدي را كه از سلاخي روحت در امان بوده اند نبينم....

هيس.....! هيج مگو....

كمي آرام باش ....صداي گريه ات تا اين نزديكي ها مي آيد.....

مگر نمي بيني خسته ام...  مرا اندكي به حال خود بگذار.....

آزرده مشو... فقط كمي آرام بگير....

منتظر كلاغي هستم.

كلاغي که نور را قارقار مي كند ...هماني كه بارش خبرهاي خوب است... دلش بوي خوب ماندن ميدهد....همان كلاغي كه سياه است... اما سفيدي را عشق ميورزد....

تازه ؛ مهربانيش كاكتوسها پرورش ميدهد....!

بله... همان كلاغي كه از قصه هاي دور مي آيد...

اما اينبار غمگين هست و افسرده...

CROW

 با من ... با خدا... با همه... قهر كرده است.......

                                    ... كاش كمي آرام ميشدي......

كلاغ ما ضعيف شده ....قلبش ميگريد...!! شايد صداي آمدنش را نشنوم...

آرامتر گريه ميكني؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 17:44  توسط ehsan | 

اومدم غصه رو باور نكنم شب نمي ذاشت

حالا باور بكنم يا كه با ور نكنم دردي درمون نميشه... كاري آسون نميشه...

كوه غصه توي قلبم ديگه ويرون نميشه...

مي تونست چشماي تو شبها رو روشن بكنه...

نذاره غم توي دل اين همه شيون بكنه...

توي دل هيچ مي دوني غم داره آواز مي خونه...

اين و من مي دونم و اين شب تاريك مي دونه...

 

 

دل تو،خندهء تو ،چشماي تو، دستاي تو ...مي تونستن نذارن شبها رو باوربكنم...

حالا باور بكنم يا كه با ور نكنم دردي درمون نميشه... كاري آسون نميشه...

 

كوه غصه توي قلبم ديگه ويرون نميشه...

 

شب من پنجره اي بي فردا(ست)

 

Night Window.jpg (39815 bytes)

 

 

 

روز من قصهء تنهايي ها(ست) ...

مانده در خاك و اسير ساحل... ماهي ام ماهي دور از دريا...

هيچ كس با دل آواره ئ من ...لحظه اي همدل و همراه نبود...

هيچ شهري به من سرگردان در دروازهء خود را نگشود

 

كولي ام خسته و سرگردانم... ابر دلتنگ پر از بارانم.....

پاي من خسته از اين رفتن بود...

 قصه ام قصهء دل كندن بود

 دل به هر كس سپردم ديدم؛راهش افسوس جدا از من بود

صخره ويران نشود از باران... گريه هم عقدهء ما را نگشود...

آخر قصهء من مثل همه ، گم شدن در نفس باد نبود

روح آوارهء من بعد از مرگ كولي در به در صحراهاست

ميرود بي خبر از آخر راه همچنان مثل هميشه تنها.....

 

 زندگي با آدماش براي من يه قصه بود...

 توي اين قصه كسي با كسي آشنا نبود

همه خنجر توي دست و خنده روي لبشون...

توي شب صدايي جز گريهء بي صدا نبود..

نمي خوام مثل همه گريه كنم...ديگه گريه دل و وا نمي كنه

قصه هاي پشت اين پنجره ها ،غمو از دلم جدا نمي كنه...

قصهء ماهتاب من هر چي كه بود هر چي كه هست ....

قصهء ماهتاب قلب خستهء يه آدمه

وقت خوابه ديگه ديره نمي خوام قصه بگم  ...

از غم و غصه برات هر چي بگم بازم كمه...

 

نميخوام مثل همه گريه كنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 17:30  توسط ehsan | 
یک گل سرخ برایت آورده ام که بر پله های خوابهای تنهاییم افتاده بود

مرا در یاب

من

خاطره ی چیدن یک گل سرخم 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 13:40  توسط ehsan | 
 سوختم خاکسترم را باد برد     بهترین دوستم مرا از یاد برد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 18:53  توسط ehsan | 

قلب من

در همه رویایم یک گل را میبینم

اگر تو صدای یک بلبل را می شنوی

بدان که از قلب من جاری شده است

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 13:34  توسط ehsan |