![]() |
![]() |
|
| براي تو زندگي ميكنم |
|
به من بگو چه کنم.... آنگاه که تنها حرف باقیمانده در نگاههایمان اوج غربت احساساتمان شده؟
آنگاه که من با تو .....تو با من...... در پیوند جدایی ناپذیر جدائیها غوطه وریم.... نگاهم کن..... .... تا به کجا پیش خواهم رفت؟..... چه کنم... ؟ آنگاه که اصرار همیشه پایدارت را در میل به غوطه ور بودن در سیاهیها ....لمس میکنم.... تجربه میکنم.... غصه می خورم...و شاید هم می گریم....؟ آرام و بی صدا بنشینم و شکستن روحی را ببینم که از مدتها پیش عزایش را به ماتم نشسته ای؟ و یا زنده به گور كردن همان روحی را ببینم که چه آگاهانه قربانی مظلومیت زمانی کرده ای که..... چشمانی به خون نشسته پشت میله هایی سرد انتظار را پرپر می کردند؟؟ و یا آرامتر از همیشه،در سكوتي نا مانوس فرو روم و آنقدر خيسي چشمانت را به نظاره بنشينم تا "چشمانت مملو از همان حسي شوند كه بسته لبان خاموشم آنرا فرياد ميزند...."؟؟؟ "پيشتر نوشته شده"
باشد كه فرياد سكوتم در پاسخ به آن همه فرياد ،گوشهايت را كر كنند.... از من مخواه تا صورتك را بر چهره بگذارم... خسته تر از آن هستم كه نقاب را بر صورت بگذارم و ناتوانتر از هميشه تا هزار لبخند را بر آن رسم كنم.....
بگذار تا خودم باشم....بگذار تا تنهايي بيرحم چشمانم كمي از آن همه دلتنگي را فرياد كه نه... زجه بزنند.... امشب را از من لبخند مخواه... آنگونه نگاهم مكن... نه.......تائيدت نخواهم كرد.... از من مخواه سلاخي روحت را نظاره گر باشم با لبخند....وفريادهاي درد آورش را با فريادهاي سكوتم همراهي كنم.... هميشه در سياهترين صفحاتم سفيدي را ترسيم كرده ام... نور را كشيده ام.... و حال نگاههايت از من مي خواهند تا سياه كردن تمامي آن سفيد صفحاتي را كه در اختيار داري به صبوري بنشينم.... و يا چشمانم را ببندم تا قرباني شدن آن همه سفيدي را كه از سلاخي روحت در امان بوده اند نبينم.... هيس.....! هيج مگو.... كمي آرام باش ....صداي گريه ات تا اين نزديكي ها مي آيد..... مگر نمي بيني خسته ام... مرا اندكي به حال خود بگذار..... آزرده مشو... فقط كمي آرام بگير.... منتظر كلاغي هستم. كلاغي که نور را قارقار مي كند ...هماني كه بارش خبرهاي خوب است... دلش بوي خوب ماندن ميدهد....همان كلاغي كه سياه است... اما سفيدي را عشق ميورزد.... تازه ؛ مهربانيش كاكتوسها پرورش ميدهد....! بله... همان كلاغي كه از قصه هاي دور مي آيد... اما اينبار غمگين هست و افسرده...
با من ... با خدا... با همه... قهر كرده است....... ... كاش كمي آرام ميشدي...... كلاغ ما ضعيف شده ....قلبش ميگريد...!! شايد صداي آمدنش را نشنوم... آرامتر گريه ميكني؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 17:44 توسط ehsan |
|
|
اومدم غصه رو باور نكنم شب نمي ذاشت حالا باور بكنم يا كه با ور نكنم دردي درمون نميشه... كاري آسون نميشه... كوه غصه توي قلبم ديگه ويرون نميشه... مي تونست چشماي تو شبها رو روشن بكنه... نذاره غم توي دل اين همه شيون بكنه... توي دل هيچ مي دوني غم داره آواز مي خونه... اين و من مي دونم و اين شب تاريك مي دونه...
دل تو،خندهء تو ،چشماي تو، دستاي تو ...مي تونستن نذارن شبها رو باوربكنم... حالا باور بكنم يا كه با ور نكنم دردي درمون نميشه... كاري آسون نميشه... كوه غصه توي قلبم ديگه ويرون نميشه... شب من پنجره اي بي فردا(ست)
روز من قصهء تنهايي ها(ست) ... مانده در خاك و اسير ساحل... ماهي ام ماهي دور از دريا... هيچ كس با دل آواره ئ من ...لحظه اي همدل و همراه نبود... هيچ شهري به من سرگردان در دروازهء خود را نگشود كولي ام خسته و سرگردانم... ابر دلتنگ پر از بارانم..... پاي من خسته از اين رفتن بود... قصه ام قصهء دل كندن بود دل به هر كس سپردم ديدم؛راهش افسوس جدا از من بود صخره ويران نشود از باران... گريه هم عقدهء ما را نگشود... آخر قصهء من مثل همه ، گم شدن در نفس باد نبود روح آوارهء من بعد از مرگ كولي در به در صحراهاست ميرود بي خبر از آخر راه همچنان مثل هميشه تنها..... توي اين قصه كسي با كسي آشنا نبود همه خنجر توي دست و خنده روي لبشون... توي شب صدايي جز گريهء بي صدا نبود.. نمي خوام مثل همه گريه كنم...ديگه گريه دل و وا نمي كنه قصه هاي پشت اين پنجره ها ،غمو از دلم جدا نمي كنه... قصهء ماهتاب من هر چي كه بود هر چي كه هست ....
قصهء ماهتاب قلب خستهء يه آدمه وقت خوابه ديگه ديره نمي خوام قصه بگم ... از غم و غصه برات هر چي بگم بازم كمه... نميخوام مثل همه گريه كنم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 17:30 توسط ehsan |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|